تبليغاتX
روزگار سیاه من ××××× زندگی بدون آرزو

روزگار سیاه من ××××× زندگی بدون آرزو

مرگ

ومرگ سر آغاز تولد و ظهور و بروز تمامی رویاهای شیرین من است و انتهای این دنیای فانی پر از ابتدای رهایی از رنج،قفس،نفس و نیز نفس وهوس است.رهایی از قفس بودن در رسیدن به مرتبه هوس نبودن است.و مرگ لذت دیرینی است که من در حسرت شیرینی آن همواره تلخ می نوشم و سخت می کوشم.ای کاش می شد مرگ را به مهمانی دعوت کرد،با او نشست،کلامی گفت و در نهایت با او همسفر شد .به سوی انتهای نیستی و رسیدن به ابتدای هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 0:5  توسط   | 

تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتم
رو به روی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال گر چه هیچ نزری عهده دار وصل نیست
یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد غریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم
ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من
من به ای یک جمله سخت ایمان داشتم
لحظه تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 0:5  توسط   | 

خدا کند که این عشق از سرم برود

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو بوده به دیگران برسد

چه می کنی؟اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود ازدلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشتی به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که این عشق از سرم برود

خدا که فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 0:4  توسط   | 

ببین چگونه تنم،

در انتظار دیدارت می سوزد؟

دل بی قرارم،

به امید در آغوش کشیدن لحظه دیدار،

لحظه ها را عاشقانه می شمرد

و به انتظار می نشیند.

به دیدارش بیا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:39  توسط   | 

...و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:39  توسط   | 

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم
دوستم داشته باش... دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربانگاه، تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم

دوستم داشته باش... دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یمن نفست
آن قدر زنده بمان تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:38  توسط   | 

دلم را خانه تکانی کردم.
آینه دلم را از غبارها زدودم.
حالا دیگر هیچ تصویری به جز عشق،
در آن دیده نمی شود.
می دانم...
دریای دلم باید باعظمت تر از آن باشد، 
که با یک موج کوچک، متلاطم شود.

باور کن آرام هستم... خوبم...
دیگر پریشان خاطر نمی شوم!
قول می دهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:37  توسط   | 

 

 

از نديدنت هی می‌ميرم


به اميد ديدنت


هی نو به نو


زنده می‌شوم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:37  توسط   | 

درد عشقي کشيده‌ام که مپرس 
زهر هجري چشيده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبري برگُزيده‌ام که مپرس
آنچنان در هواي خاک درش
مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده‌ام که مپرس

سوي من لب چه مي‌گَزي که مگوي
لب لعلي گزيده‌ام که مپرس
بي تو در کلبه‌ي گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده‌ام که مپرس
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:33  توسط   | 

 

 

گفتی که از غافلگیر کردن من خوشحال میشی.

 


دیروز واقعا غافلگیر شدم! خیلی زیاد!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:33  توسط   | 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
دریافتم، باید. باید. باید.
دیوانه وار دوست بدارم...

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:32  توسط   | 

بايد بگوئيم، من ديگر تاب ندارم، من نمي دانم بايد چه بگويم، بايد چه بگوئيم، چه حرف هائي هست که بايد از تو بشنوم اما مي دانم که درياي حرف ها و حرف ها و حرف هائي که در پس اين سکوت سنگين چشم انتظار گفتن اند طغيان کرده اند، من ديگر تحملش را ندارم، از آن درياي آتش هاي مذاب، از آن کوه آتشفشان هاي ديوانه که به بند کشيده بودند و تو برايم حکايت کردي بگو، گفتي آن دريا را در کوزه نمي توان کرد، گفتي از آن جرعه جرعه آب نمي توان برداشت، گفتي همه آن اقيانوس آتش مذاب يک حرف است يک حرف پيوسته... از آن دريا بگو، گفتم که من تشنه آب نيستم، آب سرد خوشگوار تگرگي نمي خواهم، من تشنه آتشم، آن اقيانوس را در جانم سرازير کن، آن آتشفشان ديوانه را زنجير از دهانش برگير و همه را يک جا بر سرم بريز، بگذار بسوزم، بگذار در آن آتش هاي سيال بگدازم، مترس، آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مکن، به جان من بريز، اين همه در انديشه سلامت و راحت من مباش! مي خواهم در آنچه تو مي گدازي بگدازم، بگو، بريز، خاموشي تو مرا در کنارت بيشتر مي گدازد... آن زندان بزرگ را بشکن، همه آن زنداني هاي ابد را، همان ها را که در سياه چال هاي درونت به بند کشيده اي، همه را به سراغ من بفرست، من همه شان را در آغوش مي گيرم، همه شان را مي بوسم، دوست مي دارم... در انديشه چه هستي؟من دارم باز آتش مي گيرم، يک لحظه سکوت مکن که خفه مي شوم، يک کلمه از سيب مگو که ديگر طاقت ندارم، من خيلي مريضم، بايد مرا مواظبت کني، استخوان هايم در هم شکسته است بگو! نمي دانم چگونه بايد حرف بزنم، چه بايد بکنم که تو بفهمي حالم خوب نيست.
(گفتگوهاي تنهايي، دکتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:30  توسط   | 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:28  توسط   | 

چرا پنهان کنم؟

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا مي‌داند
و تو...
که من
چقدر دوستت دارم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:27  توسط   | 

در فراقت

 

در فراقت

 

آنقدر دعا خواهم خواند...

آنقدر خدا را به تضرع صدا خواهم زد...

تا خدا صدایم رابشنود...

تا، تو صدایم را بشنوی

و بگویی:

جان دلم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:26  توسط   | 

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن

زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن

ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین

جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن

مرغ بی دل، شرح هجران
مختصر، مختصر، مختصر کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:23  توسط   | 

 

شروع جدید

 

از امشب تمام دلتنگی های من را خواهید خواند

 

دوری از آرزو

 

یعنی مرگ

 

و نام این وبلاگ از امروز

 

روزگار سیاه من است

 

یعنی دوری از آرزو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 21:16  توسط   | 

 

 

این وبلاگ

 

تعطیل شد

 

بای

 

به دلیل بی هوده بودن ۸ سال تلاش

 

 

لطفا دل به کسی ندهید

 

تاریخ شروع: بهمن 86

تاریه پایان : شهریور 89

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 15:33  توسط   | 

از بچه ها مون مواظبت کن

孕期性事 欲言又止的困扰

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:59  توسط   | 

میو میو

دلم مثل دلت خونه شقایق

 

چشام دریای بارونه شقایق

 

مثل مردن میمونه دل بریدن

 

ولی دل بستن آسونه شقایق

 

شقایق درد من یکی دو تا نیست

 

آخه درد من از بیگانه ها نیست

 

کسی خشکیده خون من رو دستاش

 

که حتی یک نفس از من جدا نیست

 

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

 

شقایق اینجا من خیلی غریبم

 

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

 

عزای عشق غصه اش جنس کوهه 

 

دل ویرون من از جنس شیشه

 

شقایق آخرین عاشق تو بودی

 

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

 

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

 

ته گلخونه های بی کسی برد

 

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

 

دویدیم و دویدیم و دویدیم

 

به شبهای پر از قصه رسیدیم

 

گره زد سرنوشتامونو تقدیر

 

ولی ما عاقبت از هم بریدیم

 

شقایق جای تو دشت خدا بود

 

نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

 

حالا از تو فقط این مونده باقی

 

که سالار تمومه عاشقایی

 

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:58  توسط   | 

میومیو

بازم مثل هميشه قطره اشك روگوشه چشمم سنگيني مي كنه

 

قطره اي كه دوست داره از گوشه چشمم بيوفته پايين

 

و روي صورتم سرسره بازي كنه

 

قطره اي كه به محض پايين آومدن از صورتم ناپديد ميشه و صورتم و

 

با كوله باري از غم تنها ميزاره

 

قطره اشكي كوچك با دلي بزرگ اما عمري كوتاه

 

قطره اي كه تمام غم و غصه دلم و با خودش مي بره

 

و ديگه چيزي براي دلم نميزاره

 

اي كاش چروكي روي صورتم بوجود بياد و براي هميشه قطره اشك

 

و روي صورتم نگه داره.........

 

ميخوام تو تنهايي دلم باغي سوت و كور بوجود بيارم

 

باغي با درختاي غمگين و ساكت مثل دلم

 

با يه نيمكت براي دو نفر من و تو تنها

 

من و تو تنها كنار هم روي نيمكت تنهايي دلم

 

ميخوام حرفاي دلمو بريزم واست بيرون

 

حرفايي كه مثل يه بغض گلومو مي فشاره

 

حرفايي فقط براي تو

 

براي تو كه تو دل تنهام پا گذاشتي

 

براي تو كه كنارم روي نيمكت تنهاييم نشستي و نگاهم ميكني

 

براي تو كه منتظر شنيدن حرف دل مني

 

براي كسي كه تو دل تنهام فقط اون مي تونه پا بزاره...... 


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:57  توسط   | 

دوست دارم

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا

تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا ۱ بار گفتی:

دوستت دارم....

دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط   | 

عشقبازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در روز آخر

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:54  توسط   | 

میو میو

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:53  توسط   | 

تو واسه من عزيز تر از آني كه از تو دل گير بشم

تو واسه من عزيز تر از آني كه از تو دل گير بشم

من، محاله از تو سير بشم

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون طفلي دلم به عشق تو اسيره

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون عاشق تو داره واست ميميره

من ، محاله از تو سير بشم

توي اوج بي كسي هام دل واپسي هام ياوري از غيب رسيد به فرياد

شكر خدائي كه تو رو به من داد

توي دشت بي پناهي بي تكيه گاهي  ياوري از غيب رسيد به فرياد

شكر خدائي كه تو رو به من داد

اشتياق زندگاني با تو در من زنده شد

باغ ويران دلم از عطر گل آكنده شد

خسته از بي حاصلي عمر بودم آمدي

حاصل بي ارزش من لايق و ارزنده

من، محاله از تو سير بشم

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون طفلي دلم به عشق تو اسيره

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون عاشق تو داره واست ميميره

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:53  توسط   | 

ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود

ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
بالله كه جز ياد تو گر هيچكسم هست
حاشا كه بجز عشق تو گر هيچكسم بود
سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق
در غربت اين محلكه فريادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:52  توسط   | 

میو میو

از آه سردت آسمون میلرزه
دل از سکوت جادوئیت میترسه
برام بگو تموم قصه هاتو
که بشکنی طلسم اون لبات و
کی بهتر از من با تو هم زبونه
قصه های نگفتتو میدونه
کی شونه هاش مرحم گریه هاته
می شکنه اما تا ابد باهاته
منم که بی تو گل بی بهارم
بمون نذار بریزه برگ و بارم
منو صدا کن که برات بمیرم
ترانه هامو از تو یاد بگیرم
منو صدا کن
میخوام صدای بارون بشه گم تو صدات و بره از یاد ناودون
منو صدا کن
ولی نگو نمیشه بذار یکی بمونیم واسه هم تا همیشه
منم که بی تو گل بی بهارم
بمون نذار بریزه برگ و بارم
منو صدا کن که برات بمیرم
ترانه هامو از تو یاد بگیرم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:52  توسط   | 

میو میو

 

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ کس نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که کسی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:51  توسط   | 

امشب بار دیگر به یاد تو و به یاد عهدی که با تو بسته ام به آسمان نگاه میکنم، نگاه کردن به

قرص ماه چهارده نیز مرهمی بر زخم عمیق دلم نمی گزارد، ابر تیره نیزستاره یکتا

وزیبای مرا پوشانده . نمی دانم آیا تو نیز به عهدت وفا داری یا نه؟............هر کجا باشی من

تنها به یاد تو هستم که هر شب به آسمان دل میبندم به امید اینکه بالاخره روزی تو را از

نزدیک خواهم دید.

 

زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق در عمق چشمانت را دادی ، خود

میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی تو فهمیدی

هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد. من به یاد تو و تو بی یاد مجدا از من هم قسم من با

تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

 

 

عشق محبت و نعمتی است خدا دادی که نمی توان از وجود انسان ها جدا کرد روزی که عشق

در قلب انسان نباشد مثل آیینه ای است از بی تصویری چاره ای جز شکستن ندارد

استاد از پس شیشه ی عینک

سرزنش واربه من می نگرد

باز بر چهره ی من می خواند

که چه ها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال

بچّه ها عشق گناهست گناه

وای اگربردل نو خواسته ای

لشکر عشق بتازد نا گاه

می نشینم سر به زیرو خاموش

در دلبا خویشتنم غوغا ست

می کنم گرچه به ظاهر گوش امّا

نمی دانند که حواسم به کجاست

مبصر امروز چو اسمم را خواند

بی سبب دادکشیدم غایب

رفیقا همه خندیدند که

مجنون گشته طفلک غایب

لیک آنها نمی دانستند که

من آنجا و دلم جای دگر

دل آنها ست پی درسو کتاب

و دل من پی سودای دگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 19:6  توسط   | 

من ديگه خسته شدم بس که چشام بارونيه
                 
                       پس دلم تا کي فضاي غصه رو مهمونيه
 
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
                    
                          بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و کم
 
وقتي فايده ا  ي نداره غصه خوردن واسه چي
              
                واسه عشقهاي تو خالي ساده مردن واسه چي
 
 نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
                    
                            نمي خوام گناه بي عشقي بيو فته گردنم
 
 
نمي خوام در به دره پيچ و خمه اين جاده شم
 
                          واسه آتيش همه يه هيزومه آماده شم
 
يا يه موجود کم و با افاده شم
 
                     وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
 
همه حرف خوب مي زنن اما کي خوبه اين وسط
                      
                      بدو خوبش به شما ما که رسيديم ته خط
 
قربونت برم خدا چه قدر غريبي رو زمين
 
                     آره دنيا ما نخواستيم دل و با خودت نبين
 
نمي خوام در به دره پيچ و خمه اين جاده شم
 
                             واسه آتيشه همه يه هيزمه آماده شم
 
يا يه موجود کم و پر افاده شم
 
                         وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
                   
  اين همه چرخيديو  چرخوندي آخرش چي شد
 
                                اون بليط شانس بگو قسمت کي شد
 
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس کجاست
 
                         اين همه تلسم و بکرجاي خوش دنياکجاست
 
نمي خوام در به دره پيج و خمه اين جاده شم
 
                                 واسه آتيشه همه يه هيزم آماده شم
 
يا يه موجوده کمو پر افاده شم
 
                            وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
 
 
 
 
 
 
 
 
                خسته ام ..... دیگه  خسته   شدم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 19:5  توسط   |